یادگاری های مهشید یک سایت عاشقانه و بی نظیر میباشد که دنبال کنندگان این مطالب زیبای این وبلاگ مخاطبان زیادی را به خود جلب میکند خاطرات مهشید و مهشید همنفس هم گزیده ای از این مطالب زیبای این سایت عاشقانه میباشد لطفا ازاین وبلاگ و سایت عاشقانه دیدن فرمایید

.
اطلاعات کاربری
درباره ما
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

الهه رمزی ک گفتم رو توی کادر وارد کن و بخون.. 


 

سلام الهه خوبی

 

اونروزی ک گفتی پیم نزار قضیه ی فراز بماند اونو من ب ارسلان گفتم ک نمیدونم فراز چیکارم داره برداشت گف شمارشو گیر بیار توی تل بش پیم بدیم و ... بعدش من نمیتونستم ان بمونم زیاد و نمیدونم ارسللن بهت چیا گفت فقط فهمیدم با فراز خیلی بحث کرده و ارسلان بهم گف ب الهه بگو چیزی نیس خودشو دخالت نده....

 

اینا بماند

 

 

 

همون شب محمود اومد و اینکه پدر مادرمم چند روزی بود بهم میگفتن با محمود خوب شو و این نصیحتاشون...منم گفتم من دلم با محمود نیس خصوصا از وقتی گفته طلاقی طلاقی طلاقی من دییگه حس میکنم نامحرمیم و حرامه این رابطه... بابام بعد از کلی بحثو دعوا بهم گف اگ بهانت طلاق گفتن محموده و فک میکنی نامحرمی مشکلی نیس میریم عقد میکنیم دوباره...منم ته دلم راضی شدم چون میدونستم حرامه و عقد نمیخونن

 

 ب محض اینکه رفتیم دارالافتاء بابام گف جناب قاضی اینارو ی عقد بکنین دلشون چرک شده...منم گفتم بابا حقیقتو بگین و بعد ایشون عقد بخونن...رنگ بابام سرخ شد انگار میخواست بلند شه خفم کنه... اون اقا گف خب توضیح بدین...منم گفتم چند سال پیش با شوهرم بحثم شد و ایشون منو سه طلاقه کردن و با جزییات بهش گفتم... اونم رو ب محمود کرد و ازش پرسید ایا تو سه بار گفتی طلاقه؟محمود گف من اصلا یادم نمیاد.... اون قاضیه کلی حرف زد و توضیح داد بعد گف جریان بحث چی بود؟محمود هم شروع کرد ب تعریف کرد ک خانم من توی گوشی با صد نفر بوده!!!منم گفتم اولا دروغ میگه بعدشم در حد تل و مجازی بود ک خودمم پشیمونم ...بعد قاضیه بهم گف خیلی کار اشتباهی کردی خیانت کردی گفتم قبول دارم اشتباهمو...خلاصه محمود میگف ک من سه طلاق نگفتم و یادم میس اما دو بار شو یادمه ک گفتم... قاضی پس از کلی حرف گف وقتی خانم ادعا میکنه ک سه طلاق گفتی و هیچ شاهدی هم نداره و مرد هم انکار میکنه مجبور میشیم ب مرد بگیم دست رو قران بزاره و بگه ک یادم نیس تااینو گف محمود گف من قسم نمیخورم ...گفت من یادمه سه بار گفتم طلاق رو و قاضی هم گف پس تمومه شما دوتا تااخر عمر بهمدیگه حرام هستین و هیچ عقدی نمیتونه شمارو محرم کنه....حزییاتش بماند ک بابام جیا گف و مادرم چیا بهم گف برام مهم نبود چون میدونستم ارسلانو دارم ک هر مشکلی برام پیش بیاد پا ب پام هست...همه ناراحت بودن و کلی منت و سرکوفت بهم میزدن اما خودم ته دلم خوشحال بودم ارسللن هم خیلی خوشحال بود و فقط این برام مهم بود ک اتنا مال من بشه....وقتی رفتم خونه بابام وسایلامو حم کرده بودم اتنارو هم بردم...محمود چیزی نگف ک اتنارو نبر اصلا جیزی نگف چون میدونست بدون اتنا دووم نمیارم...تا رفتم خونه بابام گفتن چرااتنا رو اوردی واس اینکه دست ب سرشون کنم گفتم فقط جند روزه...با اتنا هم حرف زده بودم کنار اومده بود و راضی بود جون بهش قول دادم هیجوقت ولش نمیکنم و هرکجا برم پیش خودمه و در این صورت اصلا نارتحت نبود و گفت اشکالی نداره.... بعد از ّظهر ک شد بابام گف پاشو اتنا ک ببرمت پیش بابات اینجا جایی نداری!!!مادرم زهرا زینب و مبینا هم بودن من گفتم ن بابا بزارین بمونه من بدون اتنا نمیتونم بهم گف تو اگر مادر بودن بلد بودی زنذگیتو خراب نمیکردی از این حرفا خیلی زده بودن ولی برام مهم نبود با کلی توهین و اصرار بلند شدم اتنارو حاضر کردم و گریه میکردم اتنا هم گریه میکرد و بهش گفتم بهت قول میدم بیارمت نگران هیچی نباش ولی راضی نمیشد دوتامون گریه میکردیم بابام اونو برد و هم زهرا و زینبو مبینا گریه میکردن اما چیزی نگفتن ب بابام ...منم ب محض اینکه اتنارفت از غم و درد فشار سنگینی ک روم بود رفتم توی اتاق تا تونستم گریه میکردم ولی گریه هام بیصدا بود ...دو دیقه بعد زینب اومد بغلم کرد گف گریه نکن و داشت دلداریم میداد ک از حال رفتم و هیجی حالیم نشد بعدش ک بهوش اومدم دیدم مادرم داره شونه هامو ماساژ میده و گریه میکرد نمیدونم چی میگف ب زور میخواست بهم اب بده ولی تموم بدنم حتی زبونم بی حس بود کنترل بدنم دست خودم نبود احساس میکردم همه بدنم بی حسه و لرزش بدی داره ک ب اراده ی خودم نبود خیلی حال بدی بود خیلی.... چن دیقه بعد بابام زنگ زد گف پریسا برمیگردی گف من الان خونه مادرمحمودم همه اینجا نشستن میگن پریسا اگ راضی هست زندگی کنه میتونه برگرده گف برمیگردی؟اینارو ک شنیدم زیر پام خالی شد و فهمیدم زینبو مبینا از زیر شونه هام گرفتن مادرم گوشیو گرف گف پریسا حالش بده پاشو بیا... منو بردن توی اتاق ک دراز بکشم ولی نکشیدم و فقط نشسته بودم تا بابام اومد گف بابا چته تو گفاینا بماند جزییاتشو توهیناش برام مهم نبود اما این حالمو دیدنو بهم فشار های طیادی اوردن وقتی رفتن زنگ زدم تصویری ب ارسلان اونم تا منو دید گف جیشده داشت گریه میکرد منم توی جت براش نوشتم و گف پریسا برگرد برگرد برو خونه و دیگم هیجوقت خونه ی بابات نرو گف اونا قلب ندارن اونا بی رحمن من نمیتونم ببینم داری نابود میشی گف بهت قول میدم پیشت باشم ولت نکنم همه دردو غمارو تحمل میکنم اما تو پیش اتنا باشی...گفتم نه گفتم اینا میخوان بهم فشار بیارن تا کم بیارم.... خلاصه اون شب با دلداری های ارسلاندتا ساعت دو شب اروم شدم و دو ساعت خوابیدم ساعت چهار پا شدم انگار همه غمام دوباره شروع شد دیدم اتنا نیس کنارم و شروع کردم ب کریه کردن تا ساعت شش 

از گریه ی شدید چشام باد کرده بود قیافم وحشتناک بود هیجی نخورده بودم ارسلان هم میگف غصه نخور درست میشه هر تصمیمی فک میکنی درسته بگیر اینجوری نابود میشی...گفتم من چرا برم خونه ی مردی ک بهش حرومم حتی نمیشه عقد کرد... خلاصه ارسلان رف ب محمود پیام داد اما با اکانت خودم...ازش خواهش کرد بابامو راضی کنه ک اتتارو بده ب من بدون اتنا میمیرم اما محمود راضی نشد گف من مشکلی ندارم ولی بابات رو خودت راضی کن.... 

همونروز تا شب فقط توی اتاق بودم..تا عصر البته...دم غروب اتنا زنگم زد ..البته چند باری بهش زنگ زده بودم دم غروب خودش زنگ طد گریه میکرد مامان بیا منو ببر بیا دنبالم گفتم میام ...گف ب باباجون بگو اجازه بده بیام پیشت

:: بازدید از این مطلب : 98

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : mahshidhamnafas
ت : شنبه 20 مهر 1398
.
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید