امشب 24مهر سال1397 هست
ب سرم زد وبلاگمو اپدیت کنم...نمیدونستم چ متنی بزارم تصمیم گرفتم خودم شروع کنم ب نوشتن
شاید ثبت لحظه های خوبه من روزهای خوب من بهترین کار باشه
روز22مهر یکشنبه ینی دوروز پیش ی اتفاقی توی زندگیم افتاد ک هنوز باورش برام سخته
شاید از شدت خوشخالی باورش برام سخته
من توی دنیای واقعیم هیچ دوستی ندارم شاید در حد احوال پرسی... اما توی مجازی دوستای زیادی داشتم ک اومدن و مدت کوتاهی بودن
اما
رفتنی بودن...
از این بابت ناراحت نیستم چون هر اومدنی ی رفتنی هم داره
اسم دوست رو اوردم چون روی صحبتم با اوناییه ک میگن مجازی رو جدی نگیرین و همش الکیه و دروغه
البه ناگفته نماند اعتقاد خودمم همین بود اما خیلی وقته این اعتقادم خیلی کمرنگ شده. دیگه باورش ندارم...
مدتی بود ی دوستی پیدا کرده بودم دوسش داشتم خیلی خاص بود برام
توی همین فضای مجازی باهاش اشنا شده بودم
حرفایی رو بهش گفته بودم ک فقط خدا ازاون خرفای دلم خبر داشت
ولی انقد راحت بودم با اون دوست ک شده بود همدم و همراز من ...
منم براش همراز بودم
توی روزای سخت توی شادی هامون باهم بودیم غمامون بهمدیگه میگفتیم خوشحالیامون ب همدیگه میگفتیم شده بودیم اولویت زندگی هم...البته برای منکه جزو اولیت ها بود اونو نمیدونم خخخ
بارها شکستمش با حرفام با رفتارم ولی اون هیچوقت ازم دلگیر نشد شاید چون منو بهتر ازخودم میشناخت...خیلی دوسش دارم همینکاراش بود عزیزترش میکرد
بالاخره هفته پیش تصمیم گرفتم ی برنامه بچینم برم ببینمش
از نزدیک
واقعی
واقعیه واقعی
و بالاخره رفتم ...بغلش کردم...گریه کردم...خندیدم...بوسیدمش...دستاشو گرفتم...سردی دستاش تنمو لرزوند...اشک توی چشاش ..البته اشک شوق بود..فداش بشم خخ
عاشقتم بهترین دوسته من...اسمت برای من عشقه...
الهه جونم بهترین دوستم خیلی دوستت دارم...تو دوست مجازیه من واقعی ترین دوست منی از واقعی هم فراتری...
ب امید پایدار بودن این دوستی...
:: بازدید از این مطلب : 255
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0