یادگاری های مهشید یک سایت عاشقانه و بی نظیر میباشد که دنبال کنندگان این مطالب زیبای این وبلاگ مخاطبان زیادی را به خود جلب میکند خاطرات مهشید و مهشید همنفس هم گزیده ای از این مطالب زیبای این سایت عاشقانه میباشد لطفا ازاین وبلاگ و سایت عاشقانه دیدن فرمایید

.
اطلاعات کاربری
درباره ما
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

الهه رمزی ک گفتم رو توی کادر وارد کن و بخون.. 



:: بازدید از این مطلب : 99
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : mahshidhamnafas
ت : شنبه 20 مهر 1398

الهه رمزی ک گفتم رو وارد کن تا مطلب برات بیاد بالا و بخونیش...وقتی خوندی حتما نظر بزار توی قسمت نظرات اگر نتونستی همونجایی ک تا امروز پیام میزاشتیم همون چت باکس حرفاتو بگو



:: بازدید از این مطلب : 21
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : mahshidhamnafas
ت : شنبه 20 مهر 1398
.

الهه رمزی ک گفتم رو وارد کن تا مطلب برات بیاد بالا و بخونیش...وقتی خوندی حتما نظر بزار توی قسمت نظرات اگر نتونستی همونجایی ک تا امروز پیام میزاشتیم همون چت باکس حرفاتو بگو



:: بازدید از این مطلب : 20
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : mahshidhamnafas
ت : شنبه 20 مهر 1398
.

سلام خوبی الهه؟

قسمت چت باکس اینجا برام باز نمیشه فکر کنم فیلتر شده 

درمورد اون موضوعی ک میگی از خونوادم ترسیدی اولا اونا کاری ب تو نداشتن بعدشم اتفاقی نیفتادع بود ک تو بخوای بترسی از اونا !!!الهه من ازتو نگذشتم اگ یادت بیاد مشکل از اونجایی شروع شد ک اون اتفاق و اون چت ها بین اون دو نفر پیش اومد و خدا میدونه بهت چی گفت ک گذشتی از من...بماند عیب نداره ...همونروز ینی دقیقا همون شب ب پدر و مادرم گفتم جریان اینجوریه و من دیگ نمیتونم (جریان سه طلاق رو)اوناهم گفتن اگ دلت واس همین چرک شده میریم پیش یک نفر تا شمارو دوباره عقد کنن منم گفتم باشه...وقتی رفتیم پیش مولانا اون گف این دو نفر ب همدیگه حرام هستن و نمیشه عقد کرد....اینا قبول نکردن و واس همین رفتیم دارالافتاء ک اونحا ی عقد بخونن...منم اول همه حریاتو واس قاضی گفتم اونم گف شما دونفر ب همدیگه حرام هستین و نمیتونم عقد رو بخونم و توی این چند سال هم گناه بزرگی مرتکب شدین...برای همین نمیتونیم عقد رو بخونیم حتی اگ هزاران عقد بخونیم بازم این دونفر ب همدیگه حرام هستن....پدر مادرم همش ب قاضی میکفتن هیچ راهی نیس و هی اصرار میکردن اونم میگفت نه راهی نیست ...خلاصه ی چیزی نوشت توی برگه و گفت یک هفته دیگه میفرستیم واس دادگاهدک طلاق بگیرین هم پوریا امضا کرد هم من و هم پدرم...مادرم ک با گریه رفت بیرون چون اصلا راضی نبود....وقتی بیرون شدیم با بابام و پوریا رفتیم اتنا هم مدرسه بود بابام گف برو خونه شناسنامه و وسایلاتو جم کن بیا گفتم باشه ولی من صبر میکنم اتنا از مدرسه بیاد تا با اتنا بیام ...هیجی نگفت ...وقتی اومدم خونه پوریا گف وسایلاتو جم کن ببرمت گفتم تااتنا نیاد هیچ کجا نمیرم...اونم رفت دنبال اتنا از مدرسه اورد گف حالا برو و اتنا یکی دوروز پیشت بمونه منم گفتم نه اتنا همیشه مال خودمه ب هیجکسم نمیدم...اتنا گف چیشده بهش جریانو گفتم و قبول کرد گف میخوام پیش تو باشم مامان ...گف من بدون مامانی نمیتونم زندگی کنم...خلاصه حاضر شدیم رفتیم خونه بابام اونجا مادرم هنوز گریه میکرد و فشارش رفته بود بالا ...ب محض رسیدنم کلی منت و توهین بهم کرد ولی من اهمیت ندادم جون مهم نبود مهم اتنا بود واسم ....وقتی بعد از ظهر شد بابام گف اتنارو خاضر کنید ببرمش پیش باباش من نوه نمیخوام تا اینو گفت داغون شدم گفتم ن بابا من نمیزارم اتنا بره بابامم گف من خودتو ب زور قبول میکنم دخترتو عمرا...با گریه گفتم خودم خرحشو میدم خودم میبرمش مدرسه میارم شما نمیخواد واسش کار بکنید گف نه خلاصه من گریه میکردم اتنا گریه میکرد ب زور اتنارو بردن وقتی اتنا رف از گریهی شدید از حال رفتم و بیهوش شدم و نفهمیدم دیگخ جیشد وقتی به هوش اومدم مادرم دستامو گرفته بود میگف میدونم سخته میدونم درکت میکنم وای ما نمیتونیم دخترتو نگه داریم ...من فقط گریه میکردم از گریه ی شدید دوباره از حال رفتم دست خودم نبود توی کل عمرم اینجوری نمیشدم ....بابام وقتی برگشت گف اتنارو بردم و اونروز من فقط کارم شده بود گریه .... هیچی نمیخوردم تا اینکه روز بعد زینب با اجبار بهم نهار داد گف میمیری اینجوری گفتم ترجیح میدم بمیرم با این پدرو مادری ک من دارم....از جزییات بگذریم ک چهقدر سخت بود خلتصه بعد سه روز مجبور شدم برگردم چون بدون اتنا هیجی نمیخواسستم هیجی و حالا برگشتم همونجایی ک بودم خیلی داغون شدم خیلی ...اونا همه چیمو ازم گرفتن ی ذره رحم نداشتن ابروشون خیلی مهمتر بود از همشون بدم میاد همشون متنفرم....ازتو هم میخوام هیچ کجا بهم پیام ندی اینم نوشتم تا بدونی بهم جی گذشت....ن توی تل ن پیام هیج کجا برام پیام نزار و امیدوارم ازدواج کنی خوشبخت شی همیشه بیادت هستم امیدوارم خوشبخت شی بازم میگم خیلی خیلی خوشبخت شی.... 



:: بازدید از این مطلب : 34
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : mahshidhamnafas
ت : چهارشنبه 17 مهر 1398
.

میخندم 

میخندم در دنیایی که کودکی سر گرسنه اش را بر بالین میگذارد

در دنیایی که معلمی ،شغل پدرِ دختربچه ی یتیمی را میپرسد

در دنیایی که مادری از فقر، کودکش را سر راه میگذارد

در دنیایی که پسربچه ای سرچهار راه به جای کتاب درسی اش، چند شاخه گل در دست دارد

در دنیایی که نگاه مردم به پسربچه ی معلولی پر از تمسخر است

میخندم

در دنیایی که مردمش بی تفاوت اند

و برایشان هیچ چیز مهم نیست

شکستن دل از روی قضاوت هایشان مهم نیست

خنجر خیانت از پشت زدن به دوستشان مهم نیست

دروغ گفتن و خرد کردن شخصیت اطرافیانشان مهم نیست

هق هق یک دختر و بالشت خیس از اشکش مهم نیست

مرفین های در دست پانسمان شده ی پسری مهم نیست

دیدن سیگار در دست دختری و گل جا مانده در دست پر از حسرت پسری مهم نیست

میخندم

در دنیایی که معنی شهوت با عشق عوض شده

در دنیایی که بازی با دل ادما عادی شده

در دنیایی که غرور افراطی از گفتن دوست داشتن مهم تره شده

ولی من باز میخندم

شاید این خنده ها

جای گریه های بی ثمرم را بگیرد

چرا که اشک هایم

چیزی را عوض نکرد...



:: بازدید از این مطلب : 261
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : mahshidhamnafas
ت : چهارشنبه 05 دی 1397
.

امشب 24مهر سال1397 هست

 

ب سرم زد وبلاگمو اپدیت کنم...نمیدونستم چ متنی بزارم تصمیم گرفتم خودم شروع کنم ب نوشتن

 

شاید ثبت لحظه های خوبه من روزهای خوب من بهترین کار باشه 

 

روز22مهر یکشنبه ینی دوروز پیش ی اتفاقی توی زندگیم افتاد ک هنوز باورش برام سخته

 

شاید از شدت خوشخالی باورش برام سخته

 

من توی دنیای واقعیم هیچ دوستی ندارم شاید در حد احوال پرسی... اما توی مجازی دوستای زیادی داشتم ک اومدن و مدت کوتاهی بودن

اما

رفتنی بودن...

از این بابت ناراحت نیستم چون هر اومدنی ی رفتنی هم داره

اسم دوست رو اوردم چون روی صحبتم با اوناییه ک میگن مجازی رو جدی نگیرین و همش الکیه و دروغه

 

البه ناگفته نماند اعتقاد خودمم همین بود اما خیلی وقته این اعتقادم خیلی کمرنگ شده. دیگه باورش ندارم...

مدتی بود ی دوستی پیدا کرده بودم دوسش داشتم خیلی خاص بود برام

توی همین فضای مجازی باهاش اشنا شده بودم

حرفایی رو بهش گفته بودم ک فقط خدا ازاون خرفای دلم خبر داشت

ولی انقد راحت بودم با اون دوست ک شده بود همدم و همراز من ...

منم براش همراز بودم 

توی روزای سخت توی شادی هامون باهم بودیم غمامون بهمدیگه میگفتیم خوشحالیامون ب همدیگه میگفتیم شده بودیم اولویت زندگی هم...البته برای منکه جزو اولیت ها بود اونو نمیدونم خخخ

بارها شکستمش با حرفام با رفتارم ولی اون هیچوقت ازم دلگیر نشد شاید چون منو بهتر ازخودم میشناخت...خیلی دوسش دارم همینکاراش بود عزیزترش میکرد

 

بالاخره هفته پیش تصمیم گرفتم ی برنامه بچینم برم ببینمش

از نزدیک

واقعی

واقعیه واقعی

و بالاخره رفتم ...بغلش کردم...گریه کردم...خندیدم...بوسیدمش...دستاشو گرفتم...سردی دستاش تنمو لرزوند...اشک توی چشاش ..البته اشک شوق بود..فداش بشم خخ

عاشقتم بهترین دوسته من...اسمت برای من عشقه...

 

الهه جونم بهترین دوستم خیلی دوستت دارم...تو دوست مجازیه من واقعی ترین دوست منی از واقعی هم فراتری...

 

ب امید پایدار بودن این دوستی...

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 255
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : mahshidhamnafas
ت : سه‌شنبه 24 مهر 1397
.

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

 

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند… زندگی کوتاه است… پس به زندگی ات عشق بورز…

خوشحال باش… و لبخند بزن … فقط برای خودت زندگی کن

قبل از اینکه صحبت کنی گوش کن

قبل از اینکه بنویسی فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی درآمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی احساس کن

قبل از تنفر عشق بورز

زندگی این است… احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر…



:: بازدید از این مطلب : 225
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : mahshidhamnafas
ت : شنبه 14 مهر 1397
.

 

ماندن همیشه خوب نیست ...
رفتن هم همیشه بد نیست ...
گاهی رفتن بهتر است. گاهی باید رفت ...
باید رفت تا بعضی چیزها بماند ...
اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت ...
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند ...
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد ...
مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور ...
و آنچه ماندنیست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند ...
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی ...
و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی بمانی ...
برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند ...
برو و بگذار پیش از اینکه رفتنت دردی بر دلی بنشاند، خاطره ای پر حسرت شود ...
برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش ...

 



:: بازدید از این مطلب : 215
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : mahshidhamnafas
ت : چهارشنبه 03 مرداد 1397
.

جوانے نزد شیخ حسنعلے نخودکی آمد و گفت:

سـه قفل در زندگی ام وجود دارد و سـه کلید از شما مےخواهم.

قفل اول اینست کــه دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.

قفل دوم اینکــه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.

قفل سوم اینکـه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.

شیخ فرمود :

براے قفل اول نمازت را اول وقت بخوان.

براے قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.

براے قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.

جوان عرض کرد: سـه قفل با یک کلید ؟!

شیخ فرمود : نماز اول وقت « شاه کلید » است !

 

 

کسی که در برابر خداوند زانو می زند

می تواند در برابر هر کسی ایستادگی کند . . .



:: بازدید از این مطلب : 184
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : mahshidhamnafas
ت : یکشنبه 23 اردیبهشت 1397
.

سوگند به روز وقتی نور میگیرد و به شب وقتی آرام میگیرد که من نه تورا رها کرده ام و نه با تو دشمنی کرده ام(ضحی1-2)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی (یس30)

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی(انعام4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز برتو قدرتی نداشته ام (انبیا87)

و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی ک گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری(یونس24)

و این در حالتی بود که حتی مگسی را نمیتوانستی و نمیتوانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمیتوانی از او پس بگیری(حج73)

پس چون مشکلات از بالا و پایین امدند و چشم هایت از وحشت فرو رفتند و تمام وجودت لرزید چ لرزشی, گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی...(احزاب10)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد بس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ,که من مهربانترینم دربازگشتن(توبه118)

وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی ک اگر تورا برهانم با من میمانی , تو را از اندوه رها کردم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی(انعام63-64)

این عادت دیرینه ات بوده است, هرگاه ک خوشحالت کردم از من روی برگردانیدی و رویت را ان طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من نامید شده ای(اسرا83)

ایا من برنداشتم از دوشت باری که میشکست پشتت؟(شرح2-3)

غیر از من خدایی برایت خدایی کرده است؟(اعراف59)

پس کجا میروی؟(تکویر26)

پس از این سخن دیگر به کدام سخن میخواهی ایمان بیاوری(مرسلات50)

چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که میبینی خود را بگیری؟(انفطار6)

مرا به یاد می آوری؟ من همانم که باد ها را میفرستم تا ابر ها را در آسمان پهن کنند و ابر هارا پاره پاره برهم فشرده میکنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی , و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن ان قطره باران نامیدی تورا پوشانده بود...(روم48)

من همانم که میدانم در روز روحت چه جراحت هایی بر میدارد و در شب روحت را در خواب به تمامی باز می ستانم تا به ان ارامش دهم و روز بعد دوباره ان را به زندگی بر می انگیزانم و تا مرگت که به سویم باز گردی به این کار ادامه می دهم(انعام 60)

من همانم که وقتی میترسی به تو امنیت می دهم (قریش3)

برگردمطمعن برگرد , تا یکبار دیگر باهم باشیم(فجر28-29)

تا یکبار دیگر دوست داشتن را باهم تجربه کنیم(مائده54)

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 293
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : mahshidhamnafas
ت : شنبه 08 اردیبهشت 1397
.

نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید